تبليغاتX
♥♠♣ همیـشه تنهـا ♣♠♥
××برای داشتن تو آسمان را زیر پا گذاشته ام، تا مرغ آمین را خود از خدا بگیرم××

 

مهرزاد توی يكي از بزرگترين شركتهاي كامپيوتري در يكي از بهترين نقاط شهر بيرون مياد ، با اينكه صاحب اون شركت نيست، ولي حقوق خيلي خوبي ميگيره و زندگي خوب و راحتي داره. حدود يك ماه ميشه كه با دختري كه سالهاي سال دوست بوده، ازدواج كرده و از اين بابت هم خيلي خوشحاله و با همديگه لحظات خيلي خوب و به ياد موندني رو ميگذرونن…

سوار ماشينش ميشه و به سمت خونه به راه ميفته و در راه به عشقش فكر ميكنه و به ياد دوران دوستيشون ميفته… زماني كه با هم بيرون ميرفتن و عشقش از خيلي از چيزها ميترسيد… در سن 30 سالگي بسيار جا افتاده به نظر ميرسيد و وقتي كه با همسرش كه حدود 25 سال داره راه ميرن، يك زوج كامل به نظر ميرسن كه بعد از حدود 10 سال حالا دارن تمام لحظات رو با هم ميگذرونن. موقع رانندگي در فكرش به عشقش بود كه يه دفعه موبايلش زنگ ميزنه و وقتي جواب ميده ميبينه صداي كسي هست كه از ساعت 9 صبح تا حالا كه حدود ساعت 6:20 هست دقيقا 4 بار تلفن زده و هر بار هم كلي با هم حرف زدن… اين خيلي وقته كه براشون عادت شده كه با هم تماس بگيرن و ساعتهاي زيادي رو با هم صحبت كنن و در زمان دوستيشون هم اگه اطرافيان اجازه ميدادن شايد 10-12 ساعت مدام با هم صحبت ميكردن و اصلا هم خسته نميشدن. اين بار هم دوست سابق و شريك زندگي كنونيش بود كه تماس گرفته بود و منتظر رسيدنش به خونه بود. با اينكه حدود 9 ساعت بيشتر از خروجش از منزل نميگذشت، با اين حال احساس ميكردن كه دلشون براي همديگه خيلي تنگ شده و هر دوشون منتظر ديدن هم بودن… حدود 30 دقيقه‌اي با هم صحبت كردن و در نهايت مرد به خونه رسيد و پشت در خونه تلفن رو قطع كرد و خواست كه كليد رو وارد قفل كنه كه يه دفعه در باز شد و چهره‌اي آشنا پشت در ظاهر شد. چهره‌اي شيطون ولي دوست داشتني، محكم ولي همراه احساسات زيباي زنانه…هيچ كدوم نتونستن طاقت بيارن و در آغوش هم ذوب شدن و از طعم لبها و گونه‌هاي هم سير شدن و خلاصه بعد از چند دقيقه زن رضايت داد و مرد به طرف اتاق رفت و لباس رو عوض كرد و اومد و نشست و زن يه نوشيدني آورد و طبق معمول با هم شروع كردن به صحبت. از وقتي كه با هم آشنا شده بودن اين عادت شده بود كه وقتي همديگه رو ميديدن و يا پشت تلفن اول دختره شروع به صحبت ميكرد و ميگفت كه چه اتفاقهايي افتاده و چه كارهايي كرده و مرده هم ساكت فقط گوش ميداد و به عشقش لبخند ميزد. بعد از چند دقيقه دختره بازم خودش رو به آغوش پسره انداخت و با هم تو يه مبل نشستن و دختره شروع به تعريف جزئيات كرد و بعدم پسره تعريف كرد كه چي شده و چي كارا كرده و …

عليرغم گذشت حدود 10 سال از دوستيشون و 1 ماه از ازدواجشون هنوز هم با نگاهي مشتاق به هم نگاه ميكردن و با نگاهشون همديگه رو ذوب ميكردن. هيچ كدومشون به ياد ندارن كه تو اين 10 سال حتي يك بار با هم دعوا كرده باشن و از اين بابت به دوستيشون افتخار ميكردن و صادقانه همديگه رو دوست داشتن و براي هم ميمردن. هر جفتشون بعد از تعريف وقايع روزانه ساكت شدن و تو فكر فرو رفتن، تنها لحظاتي كه سكوت بينشون بود براي اين بود كه هر دو فكر كنن و اين بار هم مثل خيلي لحظات ديگه فكرشون مثل هم بود…هر دو داشتن به لحظاتي فكر ميكردن كه با وجود مشكلات زياد خانوادهاشون و مسائلي كه داشتن با هم دوست مونده بودن و هيچ وقت لحظات خوبشون رو از ياد نبرده بودن.

اون شب كلي سر به سر هم گذاشتن و كلي با هم شوخي كردن. ساعت 8 شب براي شام بيرون رفتن و ساعت 11 شاد و خندان خونه اومدن و برق خوشبختي از چهره و چشماشون خونده ميشد.

ساعت 12 بود كه آماده خواب بودن و سراغ تخت رفتن و دختره لباس خوابش رو پوشيد و دراز كشيد و لحظاتي بعد پسره اومد و يكي از اون برق هاي شيطنت از چشاش بيرون زد و متكاش رو برداشت و رو زمين انداخت و رو زمين خوابيد، اين اولين باري بود كه اين كارو ميكرد و دختر هم خشكش زده بود و بعد از چند لحظه اونم متكاش رو برداشت و رفت پيش پسره و رو زمين خوابيد و لبهاش رو برد طرف گوش پسره و گفت: هميشه با هميم، تو خوبي و بدي و هيچ وقت هم نميذارم از پيشم بري اقاي زرنگ. و بعدم لبهاش گونه‌هاي پسر رو لمس كرد و پسر هم اونو بغل كرد و رو تخت خوابوند و دم گوشش گفت: پس تمام لحظات خوب دنيا مال تو و سختيهاش ماله من و هر دو در آغوش هم شب رو به صبح رسوندن.
صبح روز بعد پسر ساعت 8 صبح از خواب بيدار شد و آبي به دست و صورت زد و حدوداي ساعت 8:15 بود كه اومد بغل كوچولوي خواب آلوي خودش و با صداي آروم گفت: عسلم پاشو ببين صبح شده، ببين خورشيد رو كه بهمون لبخند زده.

هميشه بيدار كردن دختر رو خيلي دوست داشت، بعد دختر نيمه بيدار رو كه بدش نميومد خودش رو به خواب بزنه رو بغل كرد و برد طرف دستشويي و مثل بچه‌ها صورتشو شست و خشك كرد و دختره كه از اين كاراي پسره خيلي خوشش ميومد و اونو ميپرستيد گفت: بسه ديگه، اين جوري تنبل ميشما و رفت صبحانه رو آماده كرد و با هم خوردن و روزي از روزهاي خوب زندگيشون شروع شد.

پسره موقع لباس پوشيدن بود كه يه دفعه سرش درد گرفت و بدون صدا خودش رو روي يه مبل انداخت. اين اولين باري نبود كه دچار سر درد ميشد ولي كم كم داشت براش عادي ميشد، دلش نميخواست عشقش رو نگران كنه ولي انگار يه ندايي به دختره خبر داد و اونم از آشپزخونه سرك كشيد و با نگاه به چهره پسره همه چيز رو فهميد و اومد پسره رو بغل كرد و گفت كه امروز ميره و جواب آزمايشهات رو ميگيرم و ميبرم دكتر… جواب آزمايشها حدود يك هفته بود كه آماده شده بود ولي پسر همش براي گرفتن اونا امروز فردا ميكرد و بازم ميخواست بهونه بياره كه دختر انگشتش رو گذاشت رو لبهاي پسر و گفت كه حرف نباشه اقا پسر…من امروز ميرم و ميگيرمشون و ميبرم پيش دكتر.

ساعت 9 پسر از خونه بيرون رفت و دختر هم به طرف ازمايشگاه و بعدم مطب دكتر به راه افتاد و تو مطب دكتر بعد از 10 دقيقه انتظار وارد مطب شد و حدود 15 دقيقه بعد دكتر سراسيمه از اتاقش بيرون اومد و به پرستار گفت كه اب قند ببره و بعد از كلي ماساژ شونه‌هاي دختر و با زور اب قند دختر به هوش اومد و از جاش بلند شد و بدون توجه به اصرار دكتر و پرستار از مطب بيرون اومد ولي تو خيابونا سرگردون بود و نميدونست كجا ميره، انگار با يه چيزي زده بودن تو سرش، مغزش قفل كرده بود…خاطرات مثل فيلم از مغزش ميگذشت و هيچ چيز نميفهميد و انگار كه اصلا تو اين دنيا نبود. با هزار مكافات خودشو به خونه رسوند و خودش رو پرت كرد رو مبل و اشك بي اختيار از چشماش سرازير شد و حتي نميتونست جايي رو ببينه.

ساعتها و ساعتها بي اختيار ميگذشتن و اون ديگه اشكي براش نمونده بود و ديگه حتي ناي گريه كردن هم نداشت.

اولين روزي بود كه از صبح حتي يك بار هم به شوهرش تلفن نكرده بود و 3-4 بار هم شوهرش زنگ زده بود ولي اون حتي نميتونست از جاش بلند بشه، چه برسه به اينكه بخواد تلفن رو جواب بده.

ساعت 6 شوهرش از شركت بيرون اومد و خودش رو به گل فروشي رسوند و به ياد روز آشناييشون كه مصادف با اون روز بود 10 شاخه گل رز به مناسبت 10 سال آشناييشون گرفت و به خونه رفت. براي اولين بار تو اين مدت وقتي كليد رو تو قفل گذاشت، كسي در رو براش باز نكرد و اون خودش درو باز كرد و با دلشوره رفت تو خونه و عشقش رو ديد كه رو مبله و داره به اون نگاه ميكنه و يه مرتبه گريه به دختر امون نداد و اشكهاش سرازير شد و پريد تو بغل پسر و طبق عادت اين چند سالشون پسر ساكت اونو به طرف يه مبل رسوند و گذاشت تا گريه كنه و راحت بشه تا آخر سر همه چيزو خودش بگه…
يا دفعه صدايي تو گوشش گفت: دخترم تو ماشين منتظرتيم…نذار روح اون خدا بيامرز با گريه‌هات عذاب بكشه… انقدر اذيتش نكن.

صداي پدر دختر بود… امروز بعد از گذشت دقيقا 25 روز از اون روز هنوز صورت پسر جلوي چشمش بود و اصلا باور نميكرد كه 10 سال انتظار براي 55 روز با هم بودن باشه… اصلا دلش نميخواست كه گلش جلوي روش پرپر بشه.

اون عشقش رو بعد از 10 سال و در عاشقانه ترين لحظات از دست داده بود و حالا حتي براش اشكي نمونده بود، يه نگاه به آسمون كرد و چهره عشقش روديد و با عصبانيت گفت: اين بود قولي كه به من دادي و گفتي هيچ وقت منو تنها نميذاري! تنها رفتي؟؟!!
و صداي پسر رو شنيد كه گفت: گفتم كه همه خوبيها ماله تو و درد و رنج مال من!

* با تشکر از تارنمای تنهایی - متین


بنویسید:

بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود .....

اهل زمين نبود نمازش شکسته بود....

بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود...

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود ....

بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد نشسته بود...............




 
 

+ نوشته شده در  ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

 

  خدا تنها معشوقي است که عاشقاني دارد که هيچ يک از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يکي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد

 

 

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم با من ازدواج می کنی؟

اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
     پس برو و بی خیال باش
   عاشقی کجاست !
      تو فقط دستمال باش...

دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست

گریه کرد و گریه کرد در تن سفیدو نازکش خون ديد
        آخرش دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد
  او ولی شبیه دیگران نشد
     چرک و زشت مثل این و آن نشد

    رفت اگرچه توی سطل آشغال
     پاک بودو عاشق و زلال
       او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

              چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت...

 

+ نوشته شده در  ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 
 

   درود بر تو اي ابا عبدالله، درود بر تو اي پسر رسول خدا، درود بر تو اي پسر امير المومنين، و پسر سيد اوصيا، درود بر تو اي پسر فاطمه بانوي زنان اهل عالم، سلام بر تو اي كسي كه از خون پاك تو و پدر بزرگوارت خدا انتقام مي كشد و از ظلم و ستم وارد بر تو دادخواهي مي كند، سلام بر تو و بر ارواح پاكي كه در حرم مطهرت با تو مدفون شدند ، بر جميع شما تا ابد از من درود و تحيت و سلام خدا باد....



* ماه محرم اومد*

ماه خون ؛ ماه غم ؛ ماه قطره هاي اشك ؛ ماه پيراهن مكشي ؛

ماه قتلگاه ؛ ماه تيروشمشير ؛ مـــــــاه عشـــــــــق ؛ ماه....  

 

ماه حسيـــــــن ؛ ماه عبّاس ؛ ماه زينب ؛ ماه رقيه ؛ ماه علي اكبر ؛ ماه علي اصغر ؛ماه هفتادو دو تشنه لب ؛

ماه غم مـــــــــهــــــــــدي فـــــــاطــــــمــــــه

  

 

 

 

اينم فقط به عشق سيّد ذاكر (پير عشق) 

در حيرتم از مرام اين مردم پَست

اين طايفه زنده كُش مرده پرست

تا هست به هستي بكشندش به جفا

تا مُرد به عزِّت ببرندش سر دست

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

 


♥♦♣گنجشک و خدا ♥♦♣

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست .گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .این طوفان بی موقع چه بود؟
وسنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود, خواب بودی ؛باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فروریخت .
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


 

خدايا:

من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتــــــــــــــاج تـــــــــوام


 

الهي بياموز در آن زمان كه به تو پيوستم ، در آن هنگام كه مردم محو تماشاي بهشتند و هراسان از آتش دوزخ ، من تنها به ياد تو باشم

 

+ نوشته شده در  ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 


پرسيد از خداوند ؛ خداوندا تو كه انسانها را دوست داري چرا غم را به آنها دادي


خداوند در پاسخ گفت : غم را آفريدم تا در آن لحظه به ياد من باشد


     ***گويند خدا هميشه با ماست

                 اي غم نكند خدا تو باشي***



یه اه می کشم از ته دل این روزها عجیب سرشارم از آه......فروغ میگه نوشتن خوبه.....

حالا که نوشتم باز گریه ام گرفته........چقدر بده که آدم از خودش هم بدش بیاد.....

 




مرده ام در کوچه هاي بي کسي** سنگ قبرم را نمي سازد کسي

سوختم خاکسترم را باد برد ** بهترين يارم مرا از ياد برد

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد‌ که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود

او از همه نفرت داشت الا نامزدش.

روزی دختر به پسر گفت که اگر بتواند روزی دنیا را ببیند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود

تا اینکه شخصی حاظر شد یک جفت چشم به دختر اهدا کند

آنگاه بود که توانست همه چیز را ببیند از جمله نامزدش

پسر شادمانه پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟

دختر وقتی دید پسر نابینا است شوکه شد بنابراین گفت:

متاسفم نمیتونم باهات ازدواج کنم آخه تو نابینایی

پسر در حالی که به نای صورتش اشک میریخت

سرش را پائین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد

بعد رو بسوی دختر کرد و گفت :

بسیار خب فقط ازت خواهش میکنم مراقب چشمان من باش!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

 

 اگر مي توانستم مجازاتت كنم از تو مي خواستم به اندازه اي كه تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي

  چشم انتظار

        اي كه سياه چشمات

                            همرنگ روزگارم

         از دست تو چه روز و

                            چه روزگاري دارم

         هزارتا وعده دادي     

                            نيومدي مارو كاشتي

         اين دل بي قرارو

                            چشم انتظار گذاشتي  

                                    


+ نوشته شده در  ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

                 یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

                                                    وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

                    پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

                                                    گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم

                    یادمان باشد سر سجاده عشق

                                                    جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

                 طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

            be yade do0st         

+ نوشته شده در  ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 
        خدايا آنكه در تنهاترين تنهاييم ، تنهاي تنهايم گذاشت ، خواهشي دارم...

                                         

                       تو در تهاترين تنهاييش ، تنهاي تنهايش نذار.

           

 

             غم کنارم آمده تا اشک را

               روي گونه باز نقاشي کند

               عقل در ژرفِ بيابان خيال

               بازهم ديوانه انديشي کند

               روي ماه افتاده عکس يادِ تو

               خيره گشته چشم من بر روي ماه

               مي وزد آرام در دشتِ دلم

               گهگهي عطر نسيم گرم آه

               مي روم تا اوج رويايي دگر

               تو بودن را تمنا مي کنم

               لابه لاي آرزوهايم تو را

               با نگاهي خسته پيدا مي کن

+ نوشته شده در  ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

 

                                      عمیق ترین...   

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي

  دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و

  بستن چشمهاست.

 

 عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن

  قشنگ ترين احساس زندگي است.

 

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين

  داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام

  برسانی.

     

+ نوشته شده در  ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

             

                

  اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي

  و ازتجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست

  و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ..

  و اگه   يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري

  و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل........

+ نوشته شده در  ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

 

غم

در خواب ناز بودم شبی

 دیدم کسی در می زند

 در را گشودم روی او

 دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی

 هر شب به من سر می زند 

+ نوشته شده در  ساعت 4:3 قبل از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

 لطف حق

   دلت را خانه ما کن،مُصفا کردنش با من

                                               بیا درد دل افشا کن،مداوا کردنش با من

       اگر گم کرده ای ای دل،کلید استجابت را

                                               بیا یک لحظه با ما باش،پیدا کردنش با من

       بیفشان قطره ای اشک،که من هستم خریدارش

                                               بیاور قطره ای اخلاص،دریا کردنش با من

       به من گو حاجت خود را،اجابت می کنم آن را

                                              طلب کن آنچه می خواهی،مهیّا کردنش با من 

    

                                                     

  وقتي خدا بهت ميگه "باشه" چيزي رو که مي خواي بهت ميده

            وقتي ميگه "صبر کن" يعني چيزه بهتري بهت ميده..

           وقتي ميگه "  نه ! " داره بهترينو برات آماده ميکنه

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

             آخرین ستاره

آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسی

              خواستنت پناه من بود توغروب بی کسی

لحظه هر لحظهً شب غم و غصه در کمینه

               تو دیگه بر نمی گردی آخه قصمون همینه

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 

 

 بوسه 

               بوسه تنها تصادفی است که پلیس در آن هیچ نقشی ندارد

                    زیباترین بوسه ها به خاطر دیدن از این وبلاگ

        

+ نوشته شده در  ساعت 4:53 قبل از ظهر  توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با سلام خدمت همه عزیزان،به وبلاگ خودتون خوش اومدید.
این وبلاگ در بر گیرنده تمام احساسات من،تو و هر کسی رو که فکرش میکنی هست.
ضمنا استفاده از عکس ها و مطالب این سایت برای عاشقان مجاز و آزاد هست.
به امید روزی که هیچ پرنده عاشقی تنها نمونه.
با تشکـر : همیشـــــه تنهـــــا

نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
لينك بهترين ها
سایت آپلود
وب گذر
شبهاي نا آرام
ساحل غم
دریای بی ساحل
مینا
دفترچه تنهایی
غم دوري
زیر گنبد کبود
شيدا باروني
سكوت ستاره
پشت سكوت
دوسسستت دارم
چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت
ونوس
شب يلدا
رها
برو حالشو ببر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان


***هميشــــــــه تنهــــــــا***