![]() |
![]() |
|
| ××برای داشتن تو آسمان را زیر پا گذاشته ام، تا مرغ آمین را خود از خدا بگیرم×× |
|
او از همه نفرت داشت الا نامزدش. روزی دختر به پسر گفت که اگر بتواند روزی دنیا را ببیند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود تا اینکه شخصی حاظر شد یک جفت چشم به دختر اهدا کند آنگاه بود که توانست همه چیز را ببیند از جمله نامزدش پسر شادمانه پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟ دختر وقتی دید پسر نابینا است شوکه شد بنابراین گفت: متاسفم نمیتونم باهات ازدواج کنم آخه تو نابینایی پسر در حالی که به نای صورتش اشک میریخت سرش را پائین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد بعد رو بسوی دختر کرد و گفت : بسیار خب فقط ازت خواهش میکنم مراقب چشمان من باش!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط (همیشـــــــــه تنهــــــــــا) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سلام خدمت همه عزیزان،به وبلاگ خودتون خوش اومدید.
این وبلاگ در بر گیرنده تمام احساسات من،تو و هر کسی رو که فکرش میکنی هست. ضمنا استفاده از عکس ها و مطالب این سایت برای عاشقان مجاز و آزاد هست. به امید روزی که هیچ پرنده عاشقی تنها نمونه. با تشکـر : همیشـــــه تنهـــــا |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|